محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
627
اكسير اعظم ( فارسى )
از ادويه مبرده و مدره است . و بولس گفته كه چون اكله را داغ دهند به نقره و مس بدهند . ابن الياس و غير آن مىنويسند كه قرحهء آكله كه آن را به فارسى خوره گويند نوعى از سقاقلوس است و عباره است از تاكل و تعفن و فساد كه در اعضا عارض شود و سببش فساد روح حيوانى يا امتناع او از وصول به سوى اعضا است به اسبآبى كه در سقاقلوس مسطور شد . و گويند كه گاهى آكله حادث شود در فلغمونى بزرگ حجم و بثره و قرحهء سياه يا سبز ردى الماده كثير السميت و مبادرت كند بسعى و اتساع و گاهى از انصباب خلط اكال سمى الجوهر حاد حادث شود كه روح را به سبب سميت و مضادت جوهر خود با وى فاسد كند و موضع را متعفن گرداند و بسوزد و علامت آكله آن است كه بعد از قرحه يا بثرهء سياه يا خضرت يا تطويس عارض شود و به سرعت فراختر گردد و گوشت گرد خود را بخورد چنان كه گفتهاند كه در هر عضو كه افتد از شب تا صبح مقدار فلوس خيارشنبر گوشت آن عضو را بخورد و صعبترين زخمهاست و زود هلاك كند و علاجش اين است كه هرگاه عضو در زوال خضارت و تغير رنگ خود آغاز كند و آن در طريق تعفن باشد بايد كه مبادرت كنند به تضميد او از ادويهء كه منع عفونت كند مثل گل ارمنى و گل مختوم و گل سُرخ و اقاقيا و فوفل و صندل و هر صبح جلاب از عناب ده عدد و نيلوفر سه درم و شكر سفيد ده درم و يا شربت اين هر دو و شربت حماض و سكنجبين و امثال آن بنوشانند و غذا مزورهء ماش يا عدس به آب انار ترش يا به آب غوره يا به سركه ترش كرده بدهند و تنقل به كاهو و كاسنى و خرفه سازند پس اگر فائده نشود از شرط غائر و چسپانيدن زلو بر آن و فصد عروق صغار مقابل آن براى جذب خون ردى چاره نباشد و بر نفس موضع آنچه مانع عفونت باشد بايد نهاد مثل ضماد آرد كرسنه به سكنجبين ساده يا آرد باقلا بدان و بايد كه مسكن صاحب او سرد بود و بستر او مصندل و زيربادكش مبلول به گلاب اگر فصل گرما باشد و نزديك و حوالى او صندل و گلاب و كافور و رياحين سرد مثل بنفشه و نيلوفر و گل سيب و بهى و كدو و برگ خيار و بيد دارند و موضع را كه سياه و سبز شده باشد به روغن گاو و برگ كاسنى و خطمى و عنب العثلب باريك سوده به اندك روغن بنفشه و روغن گل ضماد كنند تا مرض باز ايستد و فراخ نگردد و علامت ايستادن او آن است كه مسترخى و نرم گردد و در آن وقت به روغن گاو و مرهم سنجار به اندكى انزروت ضماد كنند تا آن كه سياهى ساقط شود و گوشت سرخ ظاهر گردد و بعد از آن علاج بمنبتات لحم كنند . و چون بينند كه قرحه فراخ مىشود و نمىايستد علاجش داغ است به آتش يا به دواى حاد اگر فساد در غايت نباشد مثل زاج و زنگار و زراوند مدحرج و قلقطار به سركه و عسل . و چون عفونت ظاهر شود و مندفع نگردد خطر عظيم باشد پس عضوى كه متعفن شده بمنشار قطع كنند و بعد از آن گره آن داغ دهند تا فساد بعضو صحيح مجاور سرايت نكند خصوصاً در اعضاى شريفه سريع القبول براى عفونت به سبب حرارت آنها . و اگر آكله تا استخوان منتهى گردد از قطع يا خراشيدن او چاره نباشد اگر فساد در جزو آن باشد . انطاكى در تذكره گويد كه آكله قرحهاى است چون ظاهر شود گوشت حوالى خود را بخورد و استخوان كه قريب او باشد آن را مقشر سازد و به سبب تيزى ماده و گاهى عضو را باطل كند و گاهى حاجت به قطع ما فوق آن داعى گردد بنا بر سلامت باقى بدن و سبب آكله غفلت از تنقيهء ابدان در علاج است و تواتر تخمها و سردى معده پس فساد غذا كثرت نمايد و كثرت تناول مثل خردل و سير از اشياى تيز و لحم بقر و بز نر خصوصاً در ابدان يابسه و گاهى از محنت بود كه دفعهً حادث شود و چيزى خورده باشد كه فساد او سرعت نمايد يا به سبب لطافت او مثل انار و شير يا به سبب غلظ او مثل بادنجان يا به سبب سرعت سريان او مثل روغن زرد پس آن را حركت حرارت غير طبيعى به سوى مادهء سميهء اكالهء زنگاريه اگر مفرط گردد و الا كراثيه مستحيل گرداند پس اگر غلبهء حرارت غريزى اشتداد نمايد آن را بقى خارج كند و عقب آن تب شبينه بحماى يوم ظاهر شود و الا اگر در جميع بدن احتراق لطيف گردد حكه تولد كند . و اگر كثيف شود جذام يا آبلهء فارسى افتد . و اگر در بعض بدن شود و ساعى بود نمله باشد يا واقف بود پس اگر آبلهء كند مثل نفاطات باشد و يا منبسط شود پس مطلق احتراق باشد و يا مستدير شود پس اگر بر جلد اقتصار كند مثل جاورسيه و دماميل باشد و يا به غير تاكل غائر شود پس جمره باشد و يا با تاكل بود پس آكله باشد و علامت اين ثقل عضو است و درد ناخس و احساس مثل خليدن سوزن و خار و حكهء محل و تغير رنگ جلد با قيمت پس هرگاه بگشايد حرارت شبيه به آتش پيدا كند و در اغلب گشادن او مستدير باشد . و اگر ذى زوايا باشد اميد صحت آن بود و گاهى مادهء امراض مذكوره از تناول سموم كه سمى مطلق يا سمى قصير الفعل مثل رهج باشد حادث شود و در اغلب از صفرا يا سودا بود و نادر باشد تولد او از خون و استحالهء او از بلغم به سبب منافات سبب و ماده و وارد نمىشود بودن او از احتراق بلغم به سبب خلع او صورت بلغمى را در آن هنگام و علاج آن اين است كه ابتدا به فصد كنند به سبب رداءت كيفيت خون از رگهاى مناسب و اخراج خون چندان نمايند كه رنگ خون از احتراق متغير شود . و اگر قوتها احتمال كند و الا تكرار فصد نمايند هروقت كه قوت ثابت شود بعد از آن